حكيم ابوالقاسم فردوسى
550
متن كامل شاهنامه فردوسى (شرح ميترا مهرآبادى)
لآلگون گشت « 1 » . چون بهمن برادرش را كشته و زمين را بر زير او همچون گل آغشته ديد ، به نزديك اسفنديار در آن جايى كه آتش كارزارشان برافروخته گشته بود ، آمد و به دو گفت : اى نرّه شير ژيان ، سپاهى از آن سگزيان به جنگ ما آمد و دو پسر تو - نوشآذر و مهرنوش - به زارى به دست سگزيان كشته شدند . اكنون تو در اين نبردى و آن جوانان شاهزاده به زير خاك هستند و ما پر از درديم . همانا كه از براى كردار نابخردان ، اين ننگ تا جاودان بر اين دودمان بماند . دل اسفنديار بيدار با شنيدن آن سخنان پر از خشم گشت و مغزش پر از باد و چشمش پر از تاب شد و به رستم گفت : اى بدنشان ، آيا پيمان گردنكشان اين چنين است ؟ تو گفتى كه سپاهيان را به جنگ نمىآورم . ليك تو هيچ آبرويى ندارى . از من و كردگار شرم نمىدارى و نمىترسى كه در روز رستاخيز از تو بپرسد . نمىدانى كه مردان پيمان شكن در پيش انجمن ستوده نباشند . دو تن از سگزيان ، دو پسر مرا كشتهاند و از آن خيرهسرى هم بازنگشتهاند . رستم كه چنين شنيد ، سخت اندوهگين گشت و بسان شاخ درختى بلرزيد . پس به جان و سر شاه و به خورشيد و شمشير و دشت نبرد سوگند خورد كه : من هرگز به جنگ فرمان ندادهام و كسى را كه چنين كارى بكرد ، نستودهام . اكنون مىروم و اگر برادرم به اين كار رهنمون بوده ، دو دستش را مىبندم . فرامرز را نيز با دو دست بسته به پيش شاه يزدان پرست مىآورم . آنگاه تو آنها را به كين آن گرانمايگان بكش و بيهوده بر اين كار مشور . ليك اسفنديار به رستم گفت : اگر به كين طاووس ، خون مار را بريزيم ، بد و ناخوش باشد و آيين شاهان سركش نباشد . پس تو اى بدنشان ، چارهء كار خويش بساز زيرا كه روزگارت بسر آمد . بدان كه اكنون با اين تير ، تن رخش را با دو رانت - همچون آبى كه با شير بيآميزند - برآميزم تا از اين پس ديگر هيچيك از بندگان با شاه خود كين نجويند . اگر زنده بمانى ، دستت را ببندم و بىدرنگ تو را به
--> ( 1 ) - ثعالبى ، تاريخ غررالسير ، ص 213 .